
سلام دوستان گلم
امیدوارم از دیدن وبلاگم لذت ببرید
من لیلا هستم
19ساله از شهر بهار نارنج
(بابل)
به نام اوکه ناقوس کلیسای عشق را می نوازد
همانا دلها با یاد خدا آرام می گیرد
ارسال شده در چهارشنبه 8 شهریور1385 و ساعت 9:28
مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري
بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه
مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»
دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي
فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا
من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل
رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.



نویسنده : [ لیلا ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه 31 مرداد1385 و ساعت 21:55
پژواک
ناگهان پسر بر زمين خورد و درد شديدي احساس کرد .
او فرياد کشيدآآآآه . در حالي که تعجب کرده بود صدايي از کوه شنيد آآآآه
بعد با کنجکاوي فرياد زد « تو که هستي ؟اما تنها جوابي که شنيد اين بود « تو که هستي ؟»
اين او را عصباني کرد و داد زد « تو ترسويي» و صدا جواب داد « تو ترسويي »
به پدرش نگاه کرد و پرسيد پدر چه اتفاقي دارد مي افتد ؟
پدر فرياد زد «من تورا تحسين مي کنم» صدا پاسخ داد « من تورا تحسين ميکنم »
پدر فرياد کشيد« تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد « تو شگفت انگيزي»
پسرک متعجب بود اما هنوز نفهميد ه بود چه خبر است بعد پدر توضيح داد اين پديده را پژواک مي نامند
اما درحقيقت اين زندگي است زندگي هر چه را که بدهي به تو بر مي گرداند زندگي آيينه اعمال توست
اگر عشق بيشتري مي خواهي عشق بيشتري بده
اگر مهرباني بيشتري مي خواهي بيشتر مهربان باش
اگر مي خواهي ديگران نسبت به تو صبور و مودب باشند صبر و ادب داشته باش .
زندگي تو حاصل يک تصادف نيست بلکه آيينه اي است از کارهاي تو
مادر می گفت:دختر قشنگم همه آدم ها وقتی به دنیا میان سفید سفید هستن مثل فرشته های مهربون
.همشون بی گناهن ولی بعضی هاشون که بزرگ می شن سیاه می شن اون قدر که ممکن قلب بعضی از آدم های سفید رو بشکنن .
دختر خوبم دنیا پر از آدم های سیاه و سفیده .اگه ادم سپیدی باشی محبوب دلهایی همیشه.
اما اگه آدم سیاهی باشی هیچ کس دوست نداره و همه ازت فرار می کنن .اون وقته که تنها می مونی
.....یادت باشه به همه چیزو همه کس باید محبت کنی فقط به یه شرط به اندازه ای که هر کس لیاقتش رو داره نه بیشتر
امروز روز ان است
...که فراموش کنی ان چه که بودی
.استواری گامهایت
صلابت عقابها را حقیر جلوه خواهد داد
.برخیز
....دوباره بیاغاز
!!!همیشه به خودت
تنها به خودت اطمینان داشته باش
و در هنکام مشکلات به اسمان نگاه کن
.چرا که معمولا
...اطرافت خالی از دوستانی می شود
که تا دیروز به پای رفاقت جان میدادند
!و تو می توانی
ان باشی که یک عمر ارزو داشتی
.کمی تلاش کمی ایمان
!دیگر وقت ان رسیده که به وجودت افتخار کنی
!نویسنده : [ لیلا ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه 26 مرداد1385 و ساعت 9:44

برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لا اقل لای کتاب دلمان بگذاریم
وشبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوییم
و معطر بشویم
شاید از باغچه ی کوچک اندیشه مان

نویسنده : [ لیلا ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه 22 مرداد1385 و ساعت 9:58
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رها برگردی مسافر رفت و گفت يك درخت از راه چه میداند، پاهايش در گِل است او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت و نشنيد كه درخت گفت اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد... مسافر رفت و كولهاش سنگين بود هزار سال گذشت هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست مسافر بازگشت. رنجور و نااميد خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود به ابتدای جاده رسيد جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود زير سايهاش نشست تا لختی بياسايد مسافر درخت را به ياد نياورد اما درخت او را میشناخت درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هيچ چيز ندارم درخت گفت: چه خوب، وقتی هيچ چيز نداری، همه چيز داری. اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چيز داشتی، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست. و قدری از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهای، اين همه يافتی درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست!
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
يک سبد بوی گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نويسم ای يار
خانه ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همينجاست
نویسنده : [ لیلا ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
copyright © lilaa All right reserved
This Template Designed by
Mehran Rostami Copyright © 2005
Pars Theme