بعد از مدتها کم کم داشتم از اون حصار بلند بالای تنهایی هام نجات پیدا می کردم. کم کم داشتم خاطرات تلخ گذشته رو فراموش می کردم که یه هو تو اومدی با اون نگاه آشنا و لبخندی که هیچ وقت از روی لبات پر نکشید. بعد از اون شکست تلخ خودمو محکوم کرده بودم به فراموشی حس قشنگ عاشقی. ولی اومدن تو همه چیز رو تغییر داد و من حکم صادره رو توی دادگاه دلم باطل اعلام کردم آره… یه بار دیگه دل من عاشق شده بود و این بار عاشق تو…