تبليغاتX
روزهای سرد عاشقی -


روزهای سرد عاشقی

دست نوشته های شخصی

  بچه که بودم دستم را مدام از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که یکبار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم. حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی، هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد.

                                                          مریم حیدر زاده

 

 

 آرزو می کنم روزای سختی رو که دارم تجربه می کنم هیچ وقت تجربه نکنی. 

 اعتراف می کنم دیگه حتی این اشکا رو هم دوست ندارم آخه از چشایی کسی ریخته می شه که لیاقت تو رو نداشت. اما نه، نمی شه به کسی که عاشق توست توهین کرد...

   هر ستاره شبی ست که از تو دورم .آسمان چه پر ستاره است....

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 21:4 توسط لیلا| |


Design By : Night Skin